این روزها ......
.........از جای جای کــره خاکی بوی خون به مشام می رسد و نشانه های نفرت انگیز جنگ و خونریزی در همه جا به چشم می خورد !
و این یعنی:آخرین نشانه های محبت ....
این یعنی:هجـوم بی امان تردید ها به ساحت محترم عشق و مهرورزی
این یعــنی:بدرود غم انگیز با ثبات و آرامش .......
این یعنی:زمستان نزدیک است !
جنگ ،.....
چونان نهنگ پیــری که ماهی های ریـز و درشت اقیانوس ، گرسنگی اش را مرتفع نمی سازند ، حریصانه دهــان می گشاید . رفــــع اشتهای سیری نا پذیر او با از دست رفتن عزیز ترین فرزندان هر سرزمینی همراه است .
در صلح پسر ها ،....
پـــدران را به خاک می سپارند و در جنگ ، پدران پسر ها را در گور می نهند . در صلح زمین آنقدر سخاوتمند می شود که هیچ انسانی گرسنه نمی ماند و در جنگ ، مرگ میهمان عزیزی می شود که درهر خانه ای را که می کوبد ، میزبان را آماده و منتظر می بیند !
همه چیز به یک خواب طولانی می ماند . خوابی تلخ و بی پایان . باورم نمی شود ...... اینکه روزی جنگ و خونریزی در عــالم خاکی تـــمام شود وانسان با آرزوی زندگی و آرامـــش در عالم افلاکی عشق ورزی و خدمت به ابناء بشر را سر لوحه همه امور خویش قرار دهد ، به رویا می ماند !
رویایی که شدیدآ غیر ممکن می نمایاند.
همچنان جمله تآسف بار و تکان دهنده ی آن سیاستمدار پیر در گوشم زنگ می زند :
" هنوز به اندازه کافی خون ریخته نشده است " .